خس

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

شفا

پنجشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۱۰ ق.ظ
فاطمه ی دو سه ساله چند وقتیست که حسابی مریض است. هرروز حالش بدتر و بدتر شده است. حالا آنقدر بی حال است که همه قطع امید کرده اند.
باباجون نگاهی به دخترش که بی حرکت وسط اتاق خوابیده می اندازد و از خانه می زند بیرون. می رود حرم. داخل هم نمی شود. همان جا توی صحن، روبه روی ضریح می ایستد. می گوید یا سیدالکریم اگر دخترم خوب نشود دیگر پایم را اینجا نمی گذارم.
برمی گردد و بی خداحافظی می رود.
نزدیک خانه که می رسد می بیند همه جا ساکت است. حتم می کند بچه مرده و همه رفته اند بهشت زهرا خاکش کنند. به آرامی و با ترس در را باز می کند. فاطمه را می بیند که نشسته وسط اتاق و می خندد و غذای مامان جون را با اشتها می خورد.
همانجا در را نبسته برمی گردد حرم...
 
پ.ن: باباجون، دوباره حال دخترت خوب نیست. عجیب که اسم من هم مثل اسم عمه، فاطمه است. باید بیایم پیشتان دردهایم را بگویم. غصه روی قلبم حسابی سنگینی می کند. کاش شفای من را هم بگیرید. باید بیایم پیشتان. همین فردا می آیم بهشت زهرا...
  • فاطمه فاطمی

نظرات  (۳)

برای من هم دعا کن.
  • ...:: بخاری ::...
  • عیدت مبارک بانو.
    و روزت
    پاسخ:
    خیلی ممنون. وهمچنین.
    سلام...
    شفا
    شفا
    شفا...

    عیدت و روزت هم مبارک
    پاسخ:
    سلام
    ممنون. همچنین.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">