خس

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ایستگاه

شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۵ ب.ظ

نشسته ام توی ایستگاه اتوبوس. آن طرف خیابان، باغبان شهرداری دارد با چوب می زند به شاخه های درخت ها که برگ های زردشان بریزد روی زمین. با درخت ها همذات پنداری می کنم. نمی دانم چرا! اگر ذهنم این همه مشوش نبود حتما دلیل شاعرانه ای برایش پیدا می کردم. ولی حالا فقط به کتک خوردن درخت ها نگاه می کنم و اشک جمع می شود توی چشم هایم.

اتوبوس هنوز نیامده. خانمی می ایستد کنارم. انگشتش را می کشد روی یکی از صندلی های ایستگاه. لابد انگشتش خاکی می شود که نمی نشیند روی صندلی و کمی آن طرف تر منتظر می ایستد. فکر می کنم لابد چادر من هم که حالا نشسته ام روی صندلی خاکی شده. مهم نیست. حالا که گردوخاک نشسته روی تمام زندگی ام، چادر مشکی هم روش. دوباره اشک جمع می شود توی چشم هایم.

اتوبوس هنوز نیامده. من حالم خوب نیست. دیگر نمی توانم اشک هایم را نگه دارم. کاش اتوبوس زودتر بیاید تا من را برساند حرم. این مردم به دختری که توی ایستگاه اتوبوس نشسته و دارد گریه می کند خوب نگاه نمی کنند...

  • فاطمه فاطمی